سَردَمه!
"اگر واقعا بخشی از رویایم باشی... روزی به سویت باز خواهم گشت!"
یه ساعت دیگه حرکت میکنیم...
به کامنت های پست قبلی قطعا جواب خواهم داد...
شنبه بر میگردم...
اگر خدا بخواهد...
پ.ن: گیرم جمله ی کوئیلو رو کاملا عوض کرده باشم... کی به کیه؟!!
هرچقدر برای پدر و مادر سخت باشد...
اما اگر قرار است بین بچه هایتان فرق بگذارید...
شعور داشته باشید و به همان یکی قناعت کنید...
بچه بهتر است تنها باشد تا هر روز و هر لحظه...
جوش بیخود میزنم! اصلا کدام پدر و مادری میفهمد معنی تبعیض چیست؟!!!
بعدن نوشت: هرکی نصیحتم کنه کامنتشو، کامنتشو ... جواب نمیدم! (تهدیدم بلد نیستم خیر سرم!) امضا جوجه اردک زشت!
تمام دیروز به تلقین گذشت. من کلافه و دلزده... به هر چیزی آویزون میشدم تا بگم نه... امروز قراره خوب باشه... همه چی درست میشه... همه چی خوبه!
اول ساعتم رو پیدا کردم! میخواستم برم بیرون مجبور شدم کیف مشکی رو با کیف طوسی عوض کنم... دیدم تو جیبه اون کیف طوسیه است! به خودم گفتم این یه نشونه است... همه چی خوبه!
از بیرون که اومدم... رفتم دوش گرفتم. چون آب همیشه به من حس خوبی میده... هی گفتم امروز باید روز خوبی باشه...
تا حالا نشده بود که مامان رو یک ماه نبینم. دقیقا قبل از تولد عسلی رفت و دیگه نیومد. یعنی حتی بیشتر از یک ماه. این شد که وقتی زنگ زد که دو شنبه ظهر اونجام باز به خودم گفتم... همه چی خوبه...
حالا اگه اومدن یکی از خاله ها از جهانگردی! و عوض کردن ویندوزم و رسیدن یه عالمه هدیه و سوغاتی از کسی که انتظارش رو نداشتی و دیدن دنیا و خوندن این پست شهرزاد رو هم بهش اضافه کنی... میبینی که باید حالت خوب بشه. باید که میگم یعنی اما و اگر و شاید نداره!
حالا برای ادامه روند تلقین و فراهم کردن موجبات شادی درونی! دارم میرم آرایشگاه! راستش مدتیه مدل موهام از بین رفته و از طرح مد روز رسیدم به دوران قاجاریه و موهای بافته! دیروز که میخواستم برم خرید دیدم نه! این رشته موی بافته بد جوری معضل شده! اینه که امروز میرم برای شادی روح حرکتی انجام بدم! رابطه ی شادی روح و آرایشگاه رو فقط خانوم ها متوجه میشن!
و اما آتیش پاره در روزهایی که گذشت...
*با اینکه خیلی خاله شهرزاد رو دوست داره. من هی میدیدم برای یه ماچ ناقابل هی شهرزاد باید صداش کنه و نمیره جلو. یه روز به زور گفتم برو بغل خاله خب دوست داره! یه چند دقیقه ای دووم آورد و بعد با مظلومیت اومده پیش من میگه: خب مامان ببین لهم کرد! خیلی سفت بغلم میکنه! الان استخونم کوبیده شده!! حالا هرچی به این شهرزاد بگو با بچه ملاطفت داشته باش!
*شماره ی خونه ی خاله مهتاب رو حفظ و خودش می گیره. بعد از ظهر رفت که بهشون زنگ بزنه هرچی گفتم اونا خوابن گوش نکرد. بعد که زنگ زد و قطع کرد به من میگه: مامان این خاله مهتاب چرا "حال مرده" بود؟!!
*من بچه ی ایشون شدم و هی مادرم بهم زور میگه و مثلا میگم اینو دوست ندارم میگه باید حرفم رو گوش کنی. آخرش بهش میگم مامان خب نمیخوام! مگه من آدم نیستم؟
آتیش پاره یه کم فکر میکنه: نه تو قولباغه ای!!
*صبحه و تازه بیدار شدیم. میگه من به بابایی زنگ بزنم ببینم کی میاد ما رو ببره مسافرت. میگم نه شاید خواب باشه.
آتیش پاره: نه خواب نیست. مگه کله ی عسله؟!! (گمونم منظور بچه ام کله ی سحره!)
*من آشپزی میکنم و هی چنگولاشو باز کرده و منو چنگ میگیره. میگم چرا اینجوری میکنی؟
آتیش پاره: خب چون من از این وسایلی ام که آدما رو چنگ میگیرن! منظورم آهن رباست ها!
و من تازه بعد از حرف زدن و راه رفتنش فهمیدم به آدم آهنی میگه آهن ربا!!
*موقع لباس پوشیدن خیلی بهونه میگیره و اذیت میکنه. بهش گفتم فقط در صورتی میریم اصفهان که دختر خوبی بشه و دیگه بهونه نگیره و گریه نکنه. امروز صبح باز شروع کرد به بهونه گیری که چند تا بخوابیم؟ چرا نمیریم. بهش میگم قرار بود تو بهونه نگیری. داری گریه میکنی؟
آتیش پاره: نه این گریه ام فرق میکنه. ماله لباس پوشیدن که نیست!!
*سر کوچه مون پی کنده بودن برای ساختمون سازی. هر بار که رد می شدیم توش رو نگاه میکرد و می گفت مامان چه چاله ی بزرگی! حالا مدتیه انگار منصرف شدن و توش رو پر کردن و شده یه زمین صاف. هر بار رد میشیم آتیش پاره میگه: مامان یه وقتی پاتو نذاری روش ها! اینجا تله گذاشتن! چاله بوده روش خاک ریختن ما نفهمیم!!
پ.ن: با عرض پوزش، من حوصله نداشتم به کامنت های پست قبل جواب بدم... و به خیلی هاتون سر نزدم... جبران میکنم!
*بی حوصله و کلافه ام. آخر هفته یه سفر چند روزه دارم که انگیزه ای براش نیست! از اون موقعیت هاست که فقط به خاطر رضایت و خوشحالی بقیه میگی آره!
*آتیش پاره یه کمی صداش گرفته و من دارم فکر میکنم که خدا کنه پدرش زنگ نزنه... یه شری درست میشه برام... اصلا حوصله سرزنش شدن ندارم! اصلا نمیفهمم چرا؟ من بی اندازه حساسم و به بچه توجه میکنم. مراقب لباسش هستم... مراقب خوردن ویتامین و میوه های تازه... و هر جیز دیگه ای... نمیفهمم چرا تا باد بهش میخوره سرما میخوره...
*کمبود خواب دارم. فکرم مشغوله... تا نیمه های شب فقط غلت میزنم... حتی دیدن فیلم و نت گردی و خوندن کتاب کمک نمیکنه که خوابم ببره... بعد درست ساعت هشت و نیم.. وقتی که تازه چهار پنج ساعته خوابم برده... وروجک بیدار میشه... هی صدام میکنه... هی میپره روم! هی بهونه میگره و من مجبورم از جام بلند شم... این جور مواقع بزرگترین آرزوم اینه که کاش میشد یه ساعت بخوابم... یه ساعت بیشتر...
*دو شب پیش حوالی یک شب با گریه بیدار شد. بغلش کردم و هی براش توضیح دادم که خواب دیدی... مامان اینجاست... ولی چشماشو باز نمیکرد و گریه میکرد. تو اون حالت بهم میگه: نه خیر خواب ندیدم. تو رفتی دیگه! بهت گفتم ها! و بعد یه سری جملات بی سر و ته... دارم فکر میکنم نکنه پدرش بهش گفته مثلا دوست داری بیایی پیش من. قصدی هم نداشته... یه جمله... فکر بچه رو مشغول کرده... آخه هرچی فکر میکنم هیچ دلیلی برای این همه ترس نمیبینم... چرا باید فکر کنه قراره از من جدا بشه؟!!
* آخر هفته ی خوبی بود... اما حقیقت اینه که حالم خوش نیست... بدون هیچ دلیل خاصی دلهره دارم... دست و دلم به کار نمیره... باز سر درد دارم... سر آتیش پاره داد میزنم! و سردی هوا باعث شده که یه عالمه کارهای بانکی و خرید و کارهای مهمم مونده رو هوا! نه میتونم با آتیش پاره برم... نه جایی میمونه که بذارمش اونجا...
* این روزها رو دوست ندارم... گفتن نداره... اما شاید این پست رو حذف کنم!!
مرا میترسانی....
وقتی دور شده ای، از چیزهایی که روزی تو را عذاب داده اند انگار نیستند. یادت میرود روزهایی بوده که چقدر اذیت شده ای.
شب ها... روزها... نور ها... بو ها... صدا ها... کلمات... نگاه ها ... همه چیز را فراموش میکنی... انگار از اول نبوده اند...
به خودت میگویی... چه خوب... من توانستم... من فراموش کردم... من خوبم!
اما نمیدانی که آن ها آن جا هستند. در اعماق ذهنت... در آن ته ته های دلت... جا خوش کرده اند... و کافیست جرقه ای ... تلنگری... بکشدشان بیرون... درست جلوی چشمانت... انگار همین دیروز بوده است...
شب های چاپ نشریه... بیدار تا صبح... گرافیست های بدقول... چاپخانه... حروف چینه سر به هوا... تیتر... مطالب نصفه نیمه و نویسنده های خواب آلود و فراموشکار... مصاحبه... جشنواره... آدم های معروف بزرگ... آدم های معروف حقیر...دود سیگار... رنگ های خراب شده بعد از چاپ... ساندویچ های نیم خورده... بگو مگوی اسم اول... اسم آخر... لوگو... و نفس عمیق بعد از توزیع... .
میدانی؟
نه نمیدانی...
خاطره که تعریف میکنی ... خاطره های مرا زیر و رو میکنی...
خاطره که تعریف میکنی... مرا میترسانی...
نه نمیدانی...
گاهی... به شدت... مرا میترسانی...
چهارشنبه شب مهمون ایشون بودیم. قرار بود همه ساعت هفت و نیم خونه ایشون باشیم. من ساعته 5 هنوز توی اینترنت ولو بودم که ایشون زنگ زد که دارم میام! تازه فهمیدم چه خونسرد و بیخیال عقب موندم! وروجک رو راضی کردم بشینه جای من پای لپ تاپ! (تنها باجیه که میشه بهش داد و به بعضی چیزها راضیش کرد. تازه بعضی چیزها!) تا من بدو بدو دوش بگیرم و بیام حاضر شم شهرزاد رسید. وروجک رو حاضر کرد و با هم رفتیم پیش مهتاب اینا... ایشون و ایشون مونده بودن تو ترافیک. بارون عجیبی گرفته بود. وقتی همه اومدن فکر کردیم با این ترافیک و این بارون و دو تا بچه بهتره یه جایی همین اطراف بریم.
*جایی که رفتیم...برگشتنی... پشت در... وقتی منتظر بودیم بچه ها ماشین رو بیارن جلوی در...

سرد بود اما بارون قشنگی میومد... وقتی هم که از رستوران برگشتیم یه راست رفتیم خونه مهتاب. باقیش به تنقلات گذشت!
*اینم من درست کرده بودم. اون چوب کبریت هایی که روشه مثلا شمعه که وروجک ها فوتش کردن!

گمونم حوالی چهار بود که ما اومدیم خونه. یه ساعتی به آموزش اینترنت گذشت!! و بعد خسته و داغون خوابیدیم. سه ساعت بعد! تو خواب و بیداری دیدم زنگ زدن که حلیم گرفتیم پاشید بیایید اینجا! گفتم من نمیدونم حلیم چی هست بسکه خوابم! وروجک و شری هم خوابن و خوابیدم هنوز چشام گرم نشده بود که دیدم موبایل شری زنگ میزنه. بچه مثبت زنگ زده بود که من زحمت کشیدم پاشید بیایید! شری هم گفت ما خوابیم! و تصمیم گرفتیم بخوابیم اما وقتی وروجک بیدار شد و چون من عادت ندارم وقتی یه نفر از سر و کولم بالا میره بخوابم! مجبور شدم بلند شم ولی وقتی زنگ زدم که داریم میاییم و اونا گفتن که سهم شما رو خوردیم! قول میدیم بریم بگیریم! فکر میکنید چی شد؟ هیچی ما خواب آلود رفتیم اونجا و بچه مثبت دست خالی اومد!!
یکی دو ساعتی موندیم و بعد چون اونا تا صبح اصلا نخوابیده بودن رفتن بخوابن و ما برگشتیم خونه. قرار شد جی تاک و یاهو مسنجر به شهرزاد یاد بدم. رفتیم تو یاهو و دیدیم ایشون آن لاینه براش توضیح دادم که دارم محیط رو به شهرزاد معرفی میکنم و لطفا شما یه چیزهایی رو بهش توضیح بدید. پاشدم تا شهرزاد پست منو تحویل بگیره. اون طفلک هم به کیبورد من مسلط نبود هر جمله اش سه دقیقه طول میکشید!
حالا فکر کنید من رفتم تو آشپزخونه مشغولم. داد میزنه، خاطره من با کلی دوستات دارم دوست میشم! اومدم میبینم برای هرکی چراغش روشن بوده یه پی امی داده. میگم آخه بچه من با این حرف نمیزنم. این یکی با من قهره. این یکی تو محل کاره. این یکی ... خلاصه دیگه کار از کار گذشته بود...
شب قرار شد همه بیان پیش ما. یه سری کنسرو از تایلند برامون سوغاتی آورده بودن که اشکال عجیبی داشت. راجع به صدف و موجودات دریایی بود! منم جرات نمیکردم بازشون کنم. اون شب بازشون کردم و شهرزاد خیلی خوشش اومد!! یه جورایی که نزدیک بود گلاب به روتون بشه!
جالب اینجاست که برای اولین بار تو تاریخ گرد همایی هایی ها! ساعت یک و نیم نشده بود که همه نیمه بیهوش! رفتن منزل! چون تقریبا از شب قبل هیچ کس بیشتر از سه ساعت نخوابیده بود. فکرش رو بکنید فیلم میدیدیم. ایشون خواب آلود میگه چقدر فیلمه طولانی هم هست! نگاه کردیم دیدیم تازه یه ساعتش گذشته! میگم موضوع اینه که ما خوابمون میاد! (حالا انگار مجبورمون کرده بودن که بشینیم تا تهش رو ببینیم!) خلاصه قهقرایی بود!
ظهر جمعه هم با هم بودیم هی سعی کردیم ساعات روز آدینه رو که به کسالت و بی حوصله گی میگذره رو یه کمی قابل تحمل کنیم! حالا جالب اینجاست این آقای بابک خان که حلیم همه رو مهمون کردن و ما رو بی نصیب گذاشتن، عصری رفتن بستنی خریدن و هی به من میگن هرکی بستنی بخوره سه کیلو اضافه وزن پیدا میکنه!! نه تور خدا شما بگید خب آدم کوفتش میشه دیگه!
و سرانجام... شب که مهمونا رفتن، بعد از 48 ساعت مهمونی تموم شد!

*گاهی آدم حالش که بد میشه هی گریه میکنه... هی گریه میکنه... از زمین و آسمون هم براش مصیبت تازه میاد. بعد یه هو به خودت میگی خودتو بزن به اون راه. از مشکلاتت چیزی کم نمیشه اما دست کم میتونی زندگی کنی... حتی یه لحظه هایی هم یادت میره چقدر بدبختی... خوبه نه؟!
*از اول هفته اون شنبه ی معروف ما هم رسید. کدوم شنبه؟ همونی که آدم های هی میگن... از شنبه ورزش میکنم... از شنبه رژیم میگیرم... از شنبه آدم میشم!! از صبح شنبه دارم ورزش میکنم. چون متوجه شدم که اضافه وزنم به طرز خاموش و خطرناکی میخواد منو غافلگیر کنه! وقتی میبینی لباسات یه نموره به تنت میچسبن زیاد نگران نمیشی اما وقتی بعضی لباس ها!! برات تنگ میشن یعنی زنگ خطر! باید غذام رو هم کم کنم وگرنه گمون نکنم با ورزش اونم اینطوری آدم سایز کم کنه... میکنه؟!
*یه ساعت گرونقیمت الیت داشتم که چند سال پیش خریداری شده بود. چند روزه میگردم دنبالش نیست. دیگه جایی نمونده که نگشته باشم. هرچقدر هم به خودم دلداری میدم که عیبی نداره ته دلم ناراحتم و نمیتونم فراموشش کنم... اصلا ارزش معنوی نداشت فقط ارزش مادی داشت! ... حالا چیکار کنم؟!
*من هر شامپو و نرم کننده ی معروفی که شما فکرش رو بکنید رو موهام امتحان کردم از لورال گرفته تا همین نیوآ . این بار تو راهروهای شهروند یکی از این خانوم های فروشنده داو رو توصیه کرد. خریدم. از اونطرف دارم سرم های موی لورآل رو استفاده میکنم. با هم مغایرت که ندارن ... دارن؟!
*فردا شام یه رستورانی که نمیدونم کجاست دعوتیم. کافه برزیل جام جم رو دوست داشتم چون زمین بازی داشت و بچه ها کلی خوش به حالشون میشد و ما هم راحت بودیم. از sfc که بگذریم کسی جای خوبی سراغ نداره که این خصوصیت رو داشته باشه. راستی جام جم بسته است. نبود؟!
*آخر هفته شهرزاد میاد اینجا و خب چون بابک هم تهرانه قاعدتا تا شنبه کسی خونه نمیره! همیشه وقتی ناراحت بودم کدبانو میشدم! بسکه تو اون حالت شستن و تمییز کاری بهم حس خوبی میداد. اما نمیدونم چرا اینبار اصلا این حس رو ندارم. هی به دور و برم نگاه میکنم و به خودم میگم بلند شو! اما خودم حرف گوش نمیکنه. علامت بدیه؟!
*چند روز پیش یه پاکت گذاشتم کنار سطل آشغال و یواشکی بعضی اسباب بازی های آتیش پاره رو مینداختم توش. اونایی که شکسته و خراب بود. دیروز تصادفا اون پاکت رو دید. دست کرد و یکیش رو در آورد. یه گربه ی کوچولوی پشمالو بود تو سبد که دسته سبدش شکسته بود. یه هو گفت:
ـ مامان؟!! تو... تو... (درست مثل آدم بزرگ های که میخوان حرفشون رو بخورن لب هاشو جمع کرده بود) خیلی بدی! اینو آشغال کردی؟!!
امروز رفته بودیم خونه مهتاب اینا که لحظه ی آخر آقای دوست زنگ زد بهشون و داشتن برنامه ی شام فردا رو میذاشتن. وروجک هم هی شلوغ میکرد. بابک میگه پاشید برید خونتون.
وروجک میگه: بذار تفلیکمون (تکلیف) روشن بشه!
بعد دیده همه میخندن میخواد درستش کنه: بذار تبلیغمون روشن بشه!
وقتی اومدیم خونه میگم زودباش اتاقت رو مرتب کن. میگه تو هم بیا کمکم کن.
گفتم من کمکت نمیکنم. هر کی ریخته باید جمعش کنه.
دیدم با کلی عصبانیت داد میزنه: کمک نمیکنی؟ باشه! پس یعنی من بچه ات نیستم! تو هم عروسی نکردی! خوب شد؟!!
پ.ن: رفتم سرچ کردم بلکه بتونم عکسی از ساعتم پیدا کنم شاید شما یه جایی دیدش! میبینم از کامرون دیاز تا مونیکا بلوچی تو سرچ این برند هستن الا تصویر ساعت بیچاره ی من!! حالا خوب شد؟!
و...
میدونید که من اخلاق بدی دارم پسورد به خواننده ی ناشناس و خواننده ی گذری و اینا نمیدم... پس خودتون رو به زحمت نندازید... کامنت نذارید که منم شرمنده تون نشم...
بعدن نوشت: دوستان عزیز من کامنت های مرتبط با پست رو تایید نکردم... همه اش سرجاشه...
ادامه مطلب
در یک مهمانی جلوی آینه ایستاده ام و موهایم را مرتب میکنم. زل زده به من:
ـ چشم های خودته؟!
ـ نه راستش مادر بزرگم موقع فوتش برام ارث گذاشت!
ـ جدی نمیگی!
ـ سوالت یه کم هوشمندانه بود دستپاچه شدم! آخه اینم سواله؟
ـ خب آخه... چیزه... فکر کردم...
***
تو جی تاک صحبت میکنیم.
ـ این عکسی که کنار اسمت میاد. عکسه خودته؟
ـ آره.
ـ جدی میگی؟
ـ حالتون خوبه؟ خب پس باید کنار اسم من عکس کی باشه؟!!
ـ نظرم عوض شد!
ـ راجع به چی؟
ـ این که دختر ها یا خوشگلن یا وبلاگ نویس!
***
تو یه مهمونی بزرگ. بعد از مدتها همدیگه رو دیدیم. سلام و احوالپرسی های الکی. هی فکر میکنی چجوری در بری. انگار اونم فهمیده. یه هو یکی کاملا واضح داد میزنه: خاطره! خاطره!
ـ خب من برم... خوشحال شدم...
ـ اِ... واسه چی؟!! آهان با شما بودن؟!!!
ـ اگه یادتون باشه اسم من خاطره است!
ـ یادمه!! بلاخره ما فامیلیم!!
***
کل پذیرایی رو با شهرزاد تغییر دکوراسیون دادیم. یعنی هیچی دیگه سر جای خودش نیست. اولین مهمونی بعد از این قضیه.
ـ این جا یه تغییری کرده!
خنده ی حضار!
ـ نه جدن عوض شده. آها این تابلو رو از این دیوار برداشتی گذاشتی رو اون دیوار؟!!
بعدن نوشت: حالا شما بگید توطئه! من کامنت دونی این پست رو باز نمیکنم!!
فکر میکنید از جونم سیر شدم؟!