*بعد از سپیده ی صبح، کابوس بدی دیدم... آنقدر ترسناک بود که وقتی بیدار شدم بدنم از اضطراب میلرزید. هزار بار به خودم گفتم چه خوب که هوا روشن است... چه خوب که خواب بود... چه خوب...
با چشمهایی باز دراز کشیده بودم و فکر میکردم، به خوابم، به ترسم و باز به این نتیجه میرسیدم که اگر نیمه های شب بود... من تا روشنی هوا حتما سکته میکردم... و فکر میکردم... فکر میکردم... گاهی دوست دارم کسی باشد... گاهی ...
*بعد از مدتها (مثلا یکی دو ماه! خب این زمان برای خانوم ها یعنی یه قرن!) رفتم خرید برای خودم. با مهتاب رفتیم مرکز خرید و از رژ لب و عطر جدید تا پالتو و مانتو پاییزه و حتی دی وی دی! بار کردیم و اومدیم منزل! تا این جاش خیلی خوب و لذت بخش بود. اما موضوع اینه که وقتی خواستیم مثل همیشه بچه ها رو بذاریم زمین بازی تا بریم خرید آتیش پاره گریه کرد و به زحمت راضی شد بره. خیلی بیشتر از اونی که فکر کنید من ناراحت شدم. چون این نشونه اینه که این بچه هرچی بزرگتر میشه به جای استقلال بیشتر، داره به من وابسته تر میشه. حتی این روزها خونه ی خاله اش با کلی مهمون مثلا وقتی من میخوام برای آوردن لباسی چیزی برای چند دقیقه برم خونه گریه میکنه. یا هفته پیش وقتی که من برای چند دقیقه از ماشین پیاده شدم در حالیکه تو ماشین دوستی بودیم و با کلی آشنا... تا وقتی برگردم گریه کرده بود! برای یه بچه ی 5 ساله... جای نگرانی داره... نداره؟!!
*من از دست تو چیکار کنم؟ آخه چرا؟ چرا یادت میره دواهاتو بخوری؟! فکر میکنی معجزه میشه؟ همینجوری خوب میشی؟! همینه که یه ماهه مریضی خوب نمیشی که هیچ هر روز هم بد تر میشی. بیچاره! آخرش با این گوش دردی که به فین فین کردنت و اینا اضافه شده باید بری شونصد تا آمپول بزنی. حالا هی شبا از ترس آمپول کابوس ببین!!
پ.ن: پاراگراف آخر مخاطب خاص داشت. معلومه دیگه همین صاحاب وبلاگ رو میگم!
این روزها دخملکم به شدت رمانتیک شده است و رفتار عاشقانه و لطیفی از خودش بروز میدهد که مرا نگران کرده است! مثلا وقتی نشسته ام پای لپ تاپ... یا وقتی فیلم میبینم، هی از من سوال های بی سرو ته می پرسد. من هم که حواسم پرت است بی سر و ته تر جوابش را میدهم و ناگهان متوجه میشوم که به طرز بد و عاشقانه ای!! مرا نگاه می کند. ابتدا با اندکی خونسردی می پرسد: گوش نمیدی؟! و من سعی میکنم توضیح بدهم که کار دارم و اندکی از حواسم باید به کارم باشد. ولی عسلکم به طرز زیبا و دلپذیری ناگهان برافروخته می شود و می گوید: میدونی بَهشی (وحشی) بشم چی میشم؟!!
و من که این جمله به گوشم آشنا نیست و نمیدانم از کجا یاد گرفته در فکر فرو میروم تا ریشه و منبع این دیالوگ را کشف کنم و ناگهان متوجه می شوم که او به سوی مادر متفکرش هجوم آورده و با یک پرش زیبا در حد المپیک روی سر قربانی شیرجه می رود و گاهی تا ده ها دقیقه... تلاش برای بقا ادامه می یابد...
معمولا جنگ بدون تلفات و با اندکی خسته گی و نفس نفس زنان به پایان میرسد... اما من این روزها به شدت نگران این لطافت روحش هستم که مبادا بزرگتر که شود برایش ایجاد دردسر کند... .
*وقتی برام کتاب هدیه میارن خوشحال میشم... برای این که فکر میکنم اغلب داشتن یه کتاب بهتر از نداشتنشه... یعنی حتی اگه بدرد یه بار خوندن بخوره خوبه که مال خود آدم باشه... اما بیشتر وقتی خوشحال میشم که ببینم مطابق سلیقه و علاقه امه. چند وقت پیش یه کتاب از "استفنی مه یر" هدیه گرفتم. خیلی شکیل و جذاب بود... همون چند صفحه اول رو که خوندم دیدم قضیه دراکولا و ایناست و خون آشام های جاویدان که یه پسر از این خانواده عاشق یه دختر معمولی میشه و اینا... راستش من اصلا ظرفیت دیدن فیلم ترسناک رو ندارم. کتاب که بدتر هم هست چون بدترین ها رو مجسم میکنی و کلی هم توش غرق میشی و خدا میدونه چند وقت هم طول بکشه... این شد که با کلی شرمندگی توضیح دادم و فهمیدم میتونم برم عوضش کنم... رفتم اونجا برای فروشنده توضیح دادم و بهم گفت فقط این بار! این کار رو میکنه و عوضش میکنه. به جاش دو تا کتاب برداشتم و "شوهر آهو خانوم" و یه کتاب هم از براتیگان عزیزم. "صید قزل آلا در آمریکا" اولی رو به اصرار فروشنده و دومی رو به خاطر خودم. کلی هم پیاده شدم ولی وقتی برگشتم خونه و خلاصه اون رمان ایرانی رو خوندم متوجه شدم که قبلا خوندمش. فقط خدا میدونه چقدر خورد تو ذوقم و چقدر حس بدی بهم دست داد. حالا هر شب یکی دو تا از داستان های براتیگان رو میخونم اما مدام فکر میکنم که چرا حواسم رو درست جمع نکردم و انگار هر بار که یکی از اون داستان ها رو میخونم داغ دلم تازه میشه!
*این دختر خاله ی ما، یه عبارت داره که راه و بیراه استفاده میکنه و یه جورایی همه با این جمله میشناسنش اونم اینه: عاشقتم! لحنشم موقع گفتن این کلمه منحصر به فرده. جوری که ممکن نیست یادت بره. روز تولد آتیش پاره اونقدر اینو استفاده کرده بود که وقتی هفته ی بعد قرار شد بیاد خونمون به بچه ها که گفتم همه میپرسیدن عاشقتم میخواد بیاد؟! حالا بهش میگم اینجا و تو دنیای مجازی استفاده نکن یه وقت فکر میکنن راست میگی! گوش نمیده رفتم دیدم تو چهار تا پستش آخر سه تاش نوشته عاشقتونم! امان از این دهه ی شصتی ها!
*من حتی نمیتونم رویه ی شیر آب رو در بیارم تا دل و روده اش رو ببینم! چطور فکر کردم که میتونم خودم انجامش بدم؟! دیروز رفتم بالا سرش و هی بهش نگاه کردم. ضربه زدم اینور و اونورش کردم! دست آخر بهش گفتم شیر خوبی باش و خودت بگو چیکارت کنم؟ حتی یه جورایی التماس هم کردم که آبروی منو نبره و دربیاد!! اما نمیدونم چرا جوابم رو نمیده. احتمالا شیر دستشوییه ما ضده زنه! چون حتم دارم به محض اینکه زنگ بزنم به این آقای تاسیساتی فوری راهو بهش نشون میده!!
پ.ن: چند تا دوست جدید پیدا کرده بودم که یکی دوبار بهم سر زدن و منم یکی دوباری رفتم پیششون حالا چون لینکشون نکردم بهشون دسترسی ندارم... میشه برام کامنت بذارید؟! لطفا؟!
گیلاسی میگفت گاهی آدم جاذبه و دافعه اش خوب کار نمیکنه... امروز به این نتیجه رسیدم که گاهی جاذبه و دافعه ی آدم اصلا برعکس کار میکنه!
مثلا کلی به خودت میرسی و میری تویه جمعی و دست آخر حس میکنی تاثیری که میخواستی نذاشتی! برعکسشم میشه امروزِ من! مریض. بی حوصله. با آب ریزش بینی و دستمالی در دست و فین فین کنان... همراهه یه بچه ی شیطون که از سر و کوت میره بالا...
از بانک شماره میگیرم ۱۹۸ و ۳۴ نفر قبل از ما هستند... بیست دقیقه ای آتیش پاره رو تو مغازه های اطراف سرگرم میکنم... خرید آب میوه و تنقلات... برمیگردیم بانک و کنار آقایی مشینیم. بلافاصله سر صحبت رو باز میکنه و هی سعی میکنه با وروجک ارتباط برقرار کنه. همون موقع میفهمم افتادیم تو دردسر! اما به روی خودم نمیارم. اینجاست که جاذبه کلا برعکس عمل کرده و به خودت میگی کاش عمل نمیکرد! و هزار بار به خودت میگی کاش یه انگشتری... چیزی دستم بود!
به وروجک میگه: آبمیوه میخوری؟ خوشمزه است؟ آتیش پاره اصلا روی خوش نشون نمیده و میاد بغل من و میگه: مامان میدونی بچه دزد چیه؟ من ریسه میرم از خنده و برای این که نشنوه میچسبونمش به خودم و یواش میگم چیه؟ میگه همین آدمایی که میخندن و بعد بچه ها رو میدزدن! ته دلم غنج میره که درس هایی که بهش یاد دادم خوب یادش مونده. میگم آره درسته. همینه. از جامون بلند میشیم و فکر میکنم ده نفر جلوتر از ماست و خوشبختانه دیگه نمیبینیمش... کارمون تموم میشه و میریم بیرون. اونجاست!! شوکه میشم و کفرم در میاد. چند قدمی با ما میاد و اصرار و اصرار که شماره تونو داشته باشم. پس شما شماره ی منو داشته باشید! یعنی اینجاست که میگم خاک بر سر این جاذبه کنن!! یه مرد که دماغش رو عمل کنه اصلا از نظر من نباید نگاش کرد. اونم مردی که موهای لخت و خرمایی داشته باشه!! یه هو اسمشم به جای سیامک بذاره سیمین!
*چشمام خیلی بهتره. تقریبا دردش متوقف شده... . وروجک هم به لطف خدا خیلی بهتره... فقط الان خونمون دیدن داره! یک هفته... ده روزه که از گردگیری و آب و جارو خبری نبوده! شبیه سمساری ها شده. خوبیش اینه که کافیه دستت رو دراز کنی همه چی وسطه!! حالا کی من همت کنم و تمییزش کنم... خدا میدونه!
*برای احسان نظر میذارم. دو بار پاسخ رو سند میکنم، پیغامی که میده اینه: ورد پرس خطا، دیدگاهتان را خیلی تند تند مینویسید. لطفا کمی آرامتر، آهسته تر... (یا یه همچین چیزی! آدم خوشش میاد که هی تند تند بنویسه و هی پیغام بده لطفا کمی ...)
پ.ن: کمبود چیزی را حس میکنم که خودم پسش زده ام! جای خالی چیزی را حس میکنم که خودم خواسته ام نباشد... حال معتادی را دارم که مواد عزیزتر از جانش را ترک میکند... شاید هم گاهی بهتر است معتاد بمانیم...
در کنار همه ی اندوهی که حس میکنم همین بس که:
*صبح جمعه با چشم درد بیدار میشوم و تا عصر شنبه که بتوانم متخصص پیدا کنم صبر میکنم. در مطب دکتر میفهمم که چشمم به شدت آلرژی پیدا کرده و اگر کمی بد شانس بودم! به قول دکتر باید مستقیم میرفتم اتاق عمل! قطره میدهد. تاکید میکند که تا یک ماه... یک ماه لنز استفاده نکنم. و بعد از آن هم لنز جدید باید بخرم. از عینک متنفرم (البته برای خودم مثلا بر عکس فکر میکنم به آقایون عینک هم میاد هم میره!) تازه در صورتی است که بعد از یک ماه چشم هایم بهتر شده باشد.
نتیجه گیری اخلاقی: اگر در خیابان از کنارتان رد شدم و نشناختم. خودمم شک نکنید!
*جمعه مهمان دارم و میخواهم گیج نباشم. بی حوصله نباشم اما برای پختن عدس پلوِ، عدس های پاک کرده و شسته را با برنج قاطی میکنم! در نتیجه همه را دور میریزیم و دوباره از نو... عدس...
*در فروشگاه میخواهم با کارتم پول پرداخت کنم ارور میدهد. نقدی میپردازم. در خانه میخواهم تلفنی قبض پرداخت کنم ارور میدهد در نتیجه باید یک روز را در بانک حرام کنم!
*پدر آتیش پاره تماس میگیرد ما مطبیم می آید دنبال وروجک، به اجبار همراهشان میشوم. بی برنامه میرویم تیراژه و چند ساعت از بدترین ساعت ها را تجربه میکنم و مدام به خودم میگویم من چطور با این آدم زندگی میکردم؟!!
*متنفرم از مرد هایی که مدام میپرسند کدام رستوران بروم؟! کجا بروم؟؟ چی میخوری؟! و حتی وقتی واضح و روشن میگویی کجا، سر از یکجای دیگر در می آوری و درست موقع سفارش غذا یادشان میرود که بپرسند چه میخوری!!!
*صبح یک شنبه عجله دارم برای درست کردن چای و رفتن به بانک. پیمانه چای را چند میلیمتر! فقط چند میلیمتر اینور تر خالی میکنم. اپن میشود چایخانه! بی حوصله رهایش میکنم که چای را دم کنم. آب نجوشیده را باز میکنم روی چای ها!
*حالا میرویم بانک. از حالا بهانه های آتیش پاره. بی حوصله گی من. چشم دردم. کور سوی امید میشود بانک پارسیان که شاید خلوت باشد!
*آخرش میشود یک دختر خاله ی عزیزکرده که نمیداند حتی ایمیل چیست و جمعه را با هم برایش وبلاگ باز میکنیم. به این آتیش پاره ی دوران شهرزاد هم سر بزنید که دلگرم شود برای ادامه ... .

گفتن ندارد که حالم خوش نیست و حوصله ام را گم کرده ام و میلم به نوشتن کور شده...
گفتن ندارد که از هر رویدادی که خارج از پیش بینی ام رخ داده به شدت آزرده ام و دلزده...
گفتن ندارد که اشک هایم هر جایی و به هر بهانه ای جاری میشود بی آنکه ذره ای از غصه ام کم کند...
گفتن ندارد که از دست هیچ کس کاری بر نمی آید...
جز خودش...
خواستم بدانید هستیم... زنده ایم... شکر...
پ.ن: ببخشید که مجبور شدم نظرات را تاییدی کنم، آن هم من که به شدت با این قضیه مخالفم... قطعا موقتی است... فعلا تحملش کنید تا هضمش کنم...
*تلوزیون داره آهنگه یار دبستانی من رو میده. آتیش پاره ذوق زده: مامان! بدو بیا داره شعرِ موسبی رو میده!
بعد شروع میکنه به خوندن: چوپه الف در سله ما! بُضغِ منو آره منی!
و کلی هم حرکلات موزون و اینا...
*عادتش دادم یه موقع های خاصی که فقط اون میدونه و من دو تایی دعا میخونیم. چیز خاصی یادش ندادم که بگه چون دوست داشتم هرچی که واقعا تو ذهنشه بخواد. معمولا خودم با شکر گذاری و تشکر شروع میکنم.
آتیش پاره: دونه دونه هرچی که به چشمش میخوره رو اسم میبره و واسشون تشکر میکنه! و بعد: خدایا همه زنده باشن. ملیض نباشن. حتی آمریکا هم نمیره!
(اینطور حدس میزنم که به خاطر شعار های این چند روزه است! و فکر میکنم چه حسی داشته که فکر کرده باید برای اونا هم دعا کنه...)
*تلوزیون با این موسیقی های حماسی داره تصاویر تسخیر لانه جاسوسی رو نشون میده. داریم نهار میخوریم. آتیش پاره یه هو مکث میکنه و با یا ژستِ با نمکی دستش رو تکون میده و میگه:
_ مامان ببخشیدا؟! الان کسی مرده؟! یعنی باید خوشحال باشن یا ناراحت؟!!
*شب گذاشتمش رو پام بخوابه تصاویر راهپیمایی ها پخش میشه بلاخره اون سوال سخته رو میپرسه:
آتیش پاره: مرگ بلگ آمریکا خوبه؟
_ (چی بگم؟ بگم خوبه؟!) منظورت چیه مامانی؟
_ خب یعنی خواستیم رای بدیم بگیم ملگ بلگ موسبی؟
_ نه مامان جون اون ماله آدم بد هاست. برای اونایی که بدجنسن میگن.
_ خب آمریکا آدمه؟! نیست که! ملگ بلگ تهران ها!! خوبه؟! (میخنده)
میخواستم بهش بگم نه ما خوبیم! ... بعد فکر کردم براش توضیح بدم که اینجا امریکا فقط منظور آدم بدهای آمریکان... بعد خواستم بگم اصلا شعار مرگ خوب نیست... زنده باد قشنگه... و هزار تا چیز دیگه... اما برای یه وروجک 5 ساله که نمیشه این همه رو توضیح داد... واسه همین فقط خندیدم و گفتم چشاتو ببند دیر شد...
شیر آب دستشویی چکه میکنه و بد جوری رو اعصابه! من میدونم که باید واشرش رو عوض کرد... حالا کسی هست که بتونه در یک کامنت برای اینجانب توضیح بده چطور میتوانم این کار را انجام بدهم؟!
انتظار ندارید که برای یه واشر هفت هشت تومن پیاده شم؟ تازه بلاخره چی؟ باید رو پای خودم وایسم یا نه؟!!
پ.ن: چون این یک پست نیست، کامنت ها را در پست پایین ثبت کنید!!
روز سه شنبه متوجه شدم بین دو تا کتفم درد میکنه یه درد عجیب و بی دلیل. اهمیتی ندادم. چهارشنبه مهتاب مهمون داشت و من هرچی که میگذشت متوجه میشدم که دردم بیشتر میشه. به خاطر اینکه نمیتونستم به جایی تکیه بدم، حتی نمیتونستم ببشینم. صدای همه در اومده بود و نمیدونستم چیکار کنم بلاخره قرار شد همراه یکی از آقایون محترم و مهربون برم درمانگاه! کلی تو صف دکتر معطل شدیم. جلوی هر اتاق یه چراغ بود که شماره مریض ها رو نشون میداد. من هم هی به قبضم نگاه میکردم و هی میدیدم مریض میره و میاد ولی شماره عوض نمیشه. کلی هم آدم منتظرن که همه شون شماره هاشون قبل از منه... ناگهان تصمیم گرفتم برم ته و توی ماجرا رو دربیارم و متوجه شدم که شماره انداز خرابه و بقیه مریض ها هم برای دکتر پوست نشستن!! هرکی میاد میتونه بره تو!! "حالا منو تصور کنید!"
رفتم و کلی توضیح دادم و اونم کلی توضیح داد، دکتر رو میگم! کلی آزمایش و سونوگرافی نوشت. نسخه رو گرفتم اومدم بیرون. جلوی یکی از داروخانه های سر راه وایستادیم رفتم داروهامو بگیرم. صندوق: میشه چهل و هشت هزار و پونصد و پنجاه تومن! "حالا منو تصور کنید!"
نگو هرچی نوشته خارجیه و بیمه هم شاملش نمیشه. چند قلم از این ویتامین ها و اینا رو حذف کردم و کلی با خانومه داروخونه چی! بحث کردم و بلاخره اومدم بیرون. هوا تاریک شده بود و منم در ماشین رو باز کردم و همون لحظه متوجه شدم که یه ماشین هی بوق میزنه. نمیدونستم کدوم یکی از ماشین هاست اما دیگه داشتم بد قاط میزدم. با عصبانیت داروها رو پرت کردم رو داشبورد و در رو بستم و خواستم بد و بیراه بگم که دیدم یه آقایی با از این موهای سیخ سیخی و نیشی تا بناگوش باز! به من نگاه میکنه و میگه: ببخشید خانوم مثل اینکه اشتباه نشستید!!" حالا منو تصور کنید!"
نه جونِ من تصور کنید! دهن باز! هاج و واج! به جلوم نگاه کردم دیدم اون ماشینی که بوق میزنه اتفاقا داره تو آیینه نگاه میکنه! و برای من بوق میزنه! نمیدونم چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و شرمنده دواها رو بردارم و هی عذرخواهی کنم و پیاده بشم و تازه آقای مو قشنگ هم هی میگفت: البته ببخشید که اینو گفتم ها!
پیاده شدم و دوییدم سمت ماشین جلویی. آقای محترم هم عصبانی: شما حواستون کجاست!؟
ـ خب آخه هوا تاریک بود..(خنده).. ماشین ها تیره بود..(ریسه)... عصبانی بودم از داروخونه.. (هر هر) ..دیدید چی شد!.. (ها ها).. مگه میتونم نخندم و مثل آدم عذرخواهی کنم!! "حالا منو تصور کنید!"
حالا اینو داشته باشید که دیشب تو مهمونی این آقای محترم که اون روز کلی با من دعوا کرده و ماجرای گیج بازیِ منو برای همه تعریف کرده، ماجرای گیج بازیِ خودش رو تعریف کرده که رفته خرید کرده و تو یکی از خیابون های شلوغ رفته بشینه پشت فرمون که دیده فرمون نیست... انگار داخل ماشین عوض شده! و آدم های اطراف دارن با یه لبخند معنی دار نگاهش میکنن و تازه فهمیده که به جای صندلی جلو نشسته صندلی عقب و تازه داره دنبال فرمون و کلاچ و ترمز میگرده!!
نه ترو خدا ایشون رو تصور کنید!!
بعدن نوشت: دوستان گلم من حالم خوبه. این پست و مریضی و اینا ماله اردیبهشت ماهه! خب من که لینکش رو گذاشتم... خانوم دکتر هم که کلی دعوامون کرد!
به مناسبت تشریف فرماییه دنیا جون بطور ناگهانی و غیر منتظره! دیشب مهمون داشتیم ولی به خاطر مریض بودن اکثریت و سر کار رفتن و اینا تا یک بیشتر طول نکشید...بعد از شام هرکی یه جایی ولو شده بود و شروع کردیم به رد و بدل اطلاعات شاعرانه و لطیف! شنیدنی! دیدنی!
برای این که شما هم بی نصیب نمونید براتون دو تا از شعر های ناب رو مینویسم که لذت ببرید:
ـ من از عرقب نمی ترسم ولی از سوکس میترسم!
لُتیلِ لاملُفَت از پس دیفال می آید!
ـ من افتخار میکنم من پرتقال میخورم.
پس من دو کار میکنم هم افتخار میکنم هم پرتقال میخورم.
اِ... تو دو کار میکنی؟ هم افتخار میکنی هم پرتقال میخوری؟!
آری دو کار میکنم هم ... (ادامه دارد!)
دقت داشتید چه شب پر باری داشتیم؟!!
پ.ن۱: تو جشنه اون روز! آخر مراسم که داشتیم سالن رو ترک میکردیم دیدم یکی داد میزنه: مهتاب خانوم! مهتاب خانوم! برگشتم دیدم دو تا آقان که نمیشناسمشون. گفتم من خاطره ام مهتاب اونجاست. دیدم کلی خوشحال شد و باز سلام و علیک و تازه شناختمش که منصوره و تو فرفر دیده بودمش... به مهتاب میگم از قرار ما واقعا شبیه هم هستیم! راستش تو فرفر آواتاره من عکسه خودمه و روزی که گذاشتمش کلی آدم کامنت گذاشتن که چرا عکس مهتاب رو گذاشتی؟!!
پ.ن۲: قرار بود لینک همه مهمونا رو بذارم... اما نمیذارم! (مخصوصا تو که نصفه شب اونطوری منو ترسوندی!) حالا بگید احساسات فمینیستی! یا هرچی! دوست دارم ... همینه که هست!!
پ.ن۳:ساده ای... زودباوری... یا منو نشناختی! اگه فکر کنی حالم خوبه و شادم!!